هفت سالی میشد که راه نرفته بودم
هفت سالی میشد که راه نرفته بودم.
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم.
گفت: آنچه تو را فلج کرده است همین چوب هاست!
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و راه بیفت.
چوب های زیبایم را گرفت. پیش رویم شکست و در آتش سوزاند.
حالا من راه می روم اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه میکنم،
تا ساعت ها بی رمقم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۹ ساعت 15:47 توسط
|