اینجا که شعر هیچ غلطی نمیکند
اینجا که شعر هیچ غلطی نمیکند،
من هم که مست،
کدام شعور؟
اینجا که شعر هیچ غلطی نمیکند،
من هم که مست،
کدام شعور؟
از بچه ای که در رَحِمَت زار میزند
از گرگ خسته ی مستتر میان تنم
ازبوی تند خشم زنی مثل تو
تا نامیدی من از مرد بودنم
این جانور که برای تو شعر میشود
در خود فرو ریخته شده، گیج میزنم
اینگونه گاه، رسول رسالت عبس
در چِندش مقدس خویش جان میکنم
مارا به نیمه ی پرِ لیوان چکار
این باقی سمی ست که پیشتر خورده ام
ساقی تمام کن قصه را که رو شده است
آنان که خراب تو بودند مرده اند
از بچه ای که در رَحِمَت زار میزند
از گرگ بغض کرده توی پیرهنم
از جنگ من برای فراموش کردنت
از اشک هایت برای فراموش کردنم
بعد از من بشین و به حافظ گریه کن
با یاد بوسه ها و لب و بوی گردنم
بعد از من آن زخم های در گلو
بعد از منو فریاد های مُردنم
آلوده کن تمام مردان شهر را
آلوده به این ویروس بیرحم کن
در حجم رنگی که در ماست بنگرد
آنان که دچار تو بودند مرده اند
از بچه یتیمی که منم و زار میزنم
این عنکبوتِ کلافه که تار میتنم
این جانورِ گرفتار در دامِ خویش
این آن که به انتها رسیده، این منم

از فحش راننده تاکسی به من
از متلک جنسی من به زن
از بوق ممتد و بی اختیار
از هرزه گاز یه موتور سوار
از آب میوه و طعم اسید
احساس رخوت و دردی شدید
در مهره های کژ تو کمر
از این دم و بازدم بی ثمر
احساس خوب کمی خودکشی
یا سیم آخر و آدم کشی
اعدام این زن زیر پتو
با طعم خوابیدن از رو به رو
خط روی ماشین همسایه ها
تعقیب روز و شب سایه ها
هر شب تجاوز به یک خاطره
از هم دریده شدن یکسره
اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان می زنم بی محابا
سیل عرق زیر این روسری
چشمان هیز دو تا مشتری
تشویشم از خشم تند پدر
عاشق شدن زیر خط خطر
آتش شدن زیر حجم تنت
با بوی تند پس گردنت
سنگینی چشم تو روی من
آثار چنگ تو روی بدن
در جنگ مغموم دیوانه ها
آوار معصوم این خانه ها
در پشت لرز لب سرخ من
این بوسه را با تو آتش زدن
رویای بیهوده بوسه ها
ماهی شدن پیش این کوسه ها
با سوز در سوگ تو سوختن
در حکم یک نعره لب دوختن
اینگونه بی تو ببین چنگ بر آسمان می زنم بی محابا

حالم این روزا حالِ خوبی نیست
مثل حالِ عقاب، بیپرواز
شکلِ حالِ «ژوکوند» بیلبخند
مثل احوالِ تار بی«شهناز»
****
دود میشه کلمبیا هر روز
بینِ نخهای پاکتِ کِنتم
سقط میشه ترانهای هر شب
توی گیلاسِ سبزِ اَبسنتم
زندگیم مثلِ بیخدیواری
تو یه تاریخِ تلخِ و تکراری
با هر اسمی دوبار میمیرم
دو «محمد»، دو بار «مختاری»
****
اون شبی که صدای «نسرین» داشت
تو یه سلول سرد میپژمرد
بی.بی.سی تیترِ اولش این بود
«ممهی آنجلینا رو لولو بُرد!»
****
من سفر کردم از ترانه شدن
کوچ کردم به سرزمینِ سکوت
با گذرنامهای که رو جلدش
جای «ایران» نوشته بود «لیلیپوت»
****
کشوری که تو اون ستاره میشن
با دوتا فیلمِ بندتنبونی
آدماش برگزیده میشن با
قاشقِ داغِ روی پیشونی
****
همهی عمرشونو پُز میدن
به یه لوحِ گِلیِ گندیده
«رستمن»، قاتلای «سهرابی»
که به ساز اونا نرقصیده
****
«جَکو» با لوبیای سحرآمیز
کاشتن توی خاکِ ناباور
پیچکِ سبزشون به ابرا رسید
تا چه غولی پایین بیاد آخر
****
شعبدهبازی تو لباسِ سفید
دلقکی با کلاهِ شیپوری،
یه رابینهودِ سر به راه شده
یا گوریلِ بنفشِ انگوری...
بیه مره یاری بدن / می دیل دیلداری بدن
که زندیگی همش غمه / ای دونیا غم می همدمه
ننی چو جور غم درمه / تره می ور کم درمه
می آرزو می دیل خوشی / هنه که تو بایی نیشی
اَ حرفه باز بوگوفتمه، فارَس مره بوسوختمِه، چره نایی تو
بایی دوباره پا گیرم، تی دستانه حنا گیرم... اگر بایی تو
بیه مره یاری بدن / می دیل دیلداری بدن
که زندیگی همش غمه / ای دونیا غم می همدمه

دارد صدایت می زنم... بشنو صدایم را!
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را
داری کنار شوهرت از بغض می میری
شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را
هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد
از ابتدا معلوم بودم انتهایم را
در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!
شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را
هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تو
مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!
دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!
«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرها
«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خرخرها
«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم
«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها
حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را
می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را
با تخت صحبت می کنم از فرط تنهایی
«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی
«بودم!» کنار شوهری که عاشق ِ زن بود
خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود
خاموش ماندم از فشار بوسه بر لب هام
از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!!
خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام
خاموش/ ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...
روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار
سیگار با سیگار با سیگار با سیگار
می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم
با دست لرزانت برایش شام می پختم
روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی
خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی
بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیدمت از دور
هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی
راه فراری نیست از این خواب پیچاپیچ
از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!
بالا بیاور آسمان را از خدا، از من
مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!
دست مرا از دورهای دووور می گیری
داری تلو... داری تلو... از درد می میری
خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار
با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار
باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری
داری تنت را داخل حمّام می شوری!
با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت
کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت
«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد
جای مرا خالی بکن وقت ِ هماغوشی
از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی
از شوهرت از هر نفس از سردی لب هات
جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات
بیدار شو از خرخرش در اوج تنهایی
و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی
حس کن مرا که دست برده داخل گیست
حس کن مرا بر لکه های بالش خیست
حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!
حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!
حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»
ایـنگـونـه بـی تـُو بـبـیـن چـَـنـگ بـر آسـمـان مـی زَنـَم بـی مـُحـابـا
Look, this way without you, grasping the sky regardless