یک سال بزرگ تر شدن

من فکر میکردم سال ها باید یکی یکی سپری شوند 

تا هر بار آدم یک سال بزرگ تر شود،

اما این طور نیست؛ این اتفاق در یک شب رخ می دهد.

 

 

برف شاخه ها را خم کرده بود

به درخت های خشک پیاده رو خیره شد: برف شاخه ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می شکستشان. آدم ها هم مثل درخت ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می شد. بدیش این بود که آدم ها فقط یک بار می مردند. و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.

 

ما را چه به سکوت

ما را چه به سکوت، سکوت برای ما آدم ها وحشت آفرین است، سکوت غشای نازک آرامش و متانت روحی گرداگرد خاطراتمان را، با پنجه ی ستمگرش از هم می درد و فرو می رود به ظلمت پر ماجرا و خونین زندگی بسیار کوتاه و پر دردمان...سکوت...سکوت...پرده ی نمایش بزرگ، سفید و برف مانندی ست که ناخواسته بر صحنه های جنون آمیز و دردناک زندگی جلوه گری می کند... سکوت محال است که برای ما آرامش باشد...

 

 

کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است

 

 

آیا شما که صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟

گویی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است ...

 

چه دلمان بخواهد چه نخواهد

چـه دلـمـان بـخـواهـد، چـه دلـمان نـخـواهـد،

خــــدا

یـک وقـت هـایـی دلـش نـمـی خـواهـد...!

 

غم مرا دنبال می کند ...

ﺑﮕﻮ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟

ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ

ﺑﻪ ﺩُﻡِ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﯽ ﺑﻨﺪ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﻏﻢ ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮕﯽ

ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺷﯿﺐِ ﯾﮏ ﺩﺭﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ!...

 

تا بگذرد درد کمی نیست

 

 

چـرا هـمـه مـی گـویـنـد:

چـون مـیـگـذرد

غـمــی نـیـسـت!

چـرا هـیـچـکـس نـمـیـگویـد:

تـا بـگـذرد

درد کـمـی نـیـســت؟

 

مرا به او بخواهانید!

 

مرا

  

به او بخواهانید 


او

  

شخصا مرا نمی خواهد 

 

تنهایی پا نداره

 

تـنـهـایـی پـا نداره وگـرنـه اونــم مـی رفــت...

 

 

تنهایی حق کسیه که...

 

تــــنــــــــــــــهـایـی ، حـقــه کـسـیه که خــیـانــت مـیـکنـه

ولــی قـسـمـت کـسـی مـیـشـه کـه وفــادارهـ