یک سال بزرگ تر شدن
من فکر میکردم سال ها باید یکی یکی سپری شوند
تا هر بار آدم یک سال بزرگ تر شود،
اما این طور نیست؛ این اتفاق در یک شب رخ می دهد.

من فکر میکردم سال ها باید یکی یکی سپری شوند
تا هر بار آدم یک سال بزرگ تر شود،
اما این طور نیست؛ این اتفاق در یک شب رخ می دهد.

به درخت های خشک پیاده رو خیره شد: برف شاخه ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می شکستشان. آدم ها هم مثل درخت ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی اش تا بهار دیگر حس می شد. بدیش این بود که آدم ها فقط یک بار می مردند. و همین یک بار چه فاجعه دردناکی بود.


آیا شما که صورتتان را
در سایه نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند ؟
گویی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است ...
چـه دلـمـان بـخـواهـد، چـه دلـمان نـخـواهـد،
خــــدا
یـک وقـت هـایـی دلـش نـمـی خـواهـد...!

ﺑﮕﻮ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟
ﻭﻗﺘﯽ ﺷﺎﺩﯼ
ﺑﻪ ﺩُﻡِ ﺑﺎﺩﺑﺎﺩﮐﯽ ﺑﻨﺪ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﻏﻢ ﭼﻮﻥ ﺳﻨﮕﯽ
ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺷﯿﺐِ ﯾﮏ ﺩﺭﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽﮐﻨﺪ!...


چـرا هـمـه مـی گـویـنـد:
چـون مـیـگـذرد
غـمــی نـیـسـت!
چـرا هـیـچـکـس نـمـیـگویـد:
تـا بـگـذرد
درد کـمـی نـیـســت؟
مرا
به او بخواهانید
او
شخصا مرا نمی خواهد
تـنـهـایـی پـا نداره وگـرنـه اونــم مـی رفــت...
تــــنــــــــــــــهـایـی ، حـقــه کـسـیه که خــیـانــت مـیـکنـه
ولــی قـسـمـت کـسـی مـیـشـه کـه وفــادارهـ