مثل اولین صبح بعد از جنگ ...
تنـها منم که می دانـم
چـرا اغلـب اوقـات سـاکتی
به اولین صبـح
پـس از جنگ می مانی
آرامـی و زیبـا
اما
غمگیـن
به اولین صبـحـانه
در اولیـن روز صـلـح شبیـهی
شیرینـی و دلـچسـب
اما
تنهـا با گریـه می توان به تـو دست زد

تنـها منم که می دانـم
چـرا اغلـب اوقـات سـاکتی
به اولین صبـح
پـس از جنگ می مانی
آرامـی و زیبـا
اما
غمگیـن
به اولین صبـحـانه
در اولیـن روز صـلـح شبیـهی
شیرینـی و دلـچسـب
اما
تنهـا با گریـه می توان به تـو دست زد

مدتهاست که دیگر شب،شب نیست!
همان ادامه روز است...
کمی تاریکتر!
ساکت تر!
و بی نهایت غمگین تر.

خیالت راحت
اینجا حال من خوب است
و تظاهر
درمان همه درد هاست.
شـایـد این غصه مـرا بـعـد تو دیـوانه کُـنـد
کـه قرار است کـسی مـوی تـو را شانـه کُـنـد

کـنـارش مـی نـشـیـنـی و فـقــط با چـنـد آیــه قرآن مـَحـرمـَـش مـی شـوی
و مـن آشـنا با یـک دنـیـا عـشـق و حـسـرت بـه او نـامـحـرمـم...
" مـَــجــازیـــش " هــم غـمـگـیـن بــود...!
خالی تر از سکوتم …
انبـوهــی از ترانـه
بــا یـاد صبـح روشـن اما …
امیـد باطل
شب دائـمی ست انـگار …