مرحموم حبیب یغمایی در خاطرات خود نکته زیبایی را نقل کرده است. او می نویسد:

صادق هدایتجوانی بود لطیف اندام، خوش طبع، شیرین زبان، شوخ، با ذوق، بسیار نجیب و اصیل؛ اما من داستان های او را نمی پسندم و روزی به خودش گفتم: جز داستان (( داش آکل))_ که به راستی در ادبیات ایران بی نظیر است_ داستان هایی که می نویسی نتایج اخلاقی ندارد و خواننده را راهنمایی نمی کند. هدایت قطعه کاغذی برداشت و حکایتی به این مضمون نوشت: مادر شوهری با عروس خود بد رفتاری می کرد... روزی پیرزن برای پختن نان بر سر تنور بود. عروس پای مادر شوهر را بلند کرد و او را در تنور افکند. این حکایت به ما تعلیم می دهد که هیچوقت عروس و مادر شوهر را نباید تنها در خانه گذاشت... سپس هدایت آن را پیش من افکند و گفت: این هم داستان با نتیجه!