اتفاقها تمام نمیشوند

اگر فکر می کنی
اتفاقها تمام می شوند
و گذشته ها
به پایان می رسند
اشتباه می کنی
تکه ای از تو می شکند
و همانجا می ماند
در کنار کسی که از دست می دهی
روی تصویر غم انگیز روزنامه
لابلای اخبار بدی که می خوانی
و هیچ وقت باور نمی کنی...

 

پ.ن: برای خواندن اشعار بیشتر این شاعر به وبلاگ خودشون مراجعه کنید:

 

دلم دیوانه بودن با تو را میخواست


 

   دلم - دیوانه - بودن با تو را می خواست ...

  سروش آوازها می خواند ، مسحور شکوه شب 

  ولی مسکین دلم ، انگشت خاموشی نهان بر لب

   شنودن با تورا می خواست ...

  به حسرت آنچنان می گفت از " آن شبهای رویایی "

   که پنداری نبیند هیچ از " این شبها "

  خوشا می گفت ، با نا خوشترین احوال ، سر در چاه تنهایی :

  خوشا ، دیگر خوشا آن نازنین شبها ...

  و آن شبگردی و شب زنده داریهای دور از خستگی تا صبح ... 

  و آن شاباش و گهگاهی نثار ابرهای عابر خاموش

  و گلباران کوکبها ، و  کوکبها  و  کوکبها... 

 

قصدم چیز دیگر بود

 

ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮد
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﺕ
ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ...!

ﻗﺼﺪﻡ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ
ﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ...!

ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮﺩ
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ...!

ﻗﺼﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ،
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ...!